امروز روز تولدم پسر عزیزم بردیاست ... باید شاد باشم و سعی میکنم اینجوری باشه... اما اشک بر روی دیدگانم است و بغضی سخت گلویم را میفشارد... چرا که سحرگاه امروز دو پدر داغدار فرزندانشان شدند... به کدامین گناه؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را.
هرگز باور نداشتی
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان..
بازمی آمدند
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش-
داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب
و باد -
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند .
شاملو